+ یه روزم اینجوری شد که از خواب تا پا شدم غش کردم :| بعدن فهمیدم غش نبوده و تشنج بوده..به هوش که اومده بودیم علی تو اون ده ثانیه اینقد گریه کرده بود چشاش دیگه قرمز بود.اینجوری شد که کل روز گریه کرد..اینقد گریه کرد که اخراش من دعواش میکردم.. عصرشم دوباره تشنج گرفتم.. دیگه رفتم دکتر و ازمایش و اینا بعد بهم قرص داد واسه یکسااااال..منم که اصلا ازینجور چیزا خوشم نمیاد اما این لوسین نمیزاره من بیخیال ماجرا بشم..

+ دکتره گفته قرصه هر ده دونش دو کیلو چاق می کنه و از همون روز تا الان من فوبیای چاقیم عود کرده و مدام میگم نکنه چاق بشم؟ وای خدایا من از چاقی متنفرم. اطرافیانم ولی همه ازین قضیه ذوق دارن.. ولی من واقعا واقعا متنفرم که چاق شم..حالا همش دارم مراقب خوردنم هستم.. نکنه یه کیلو چاق بشم وگرنه دق می کنم :(

+زندگی دو نفری خوبه..ارومه.. منتها بعد این ماجرای تشنج دکتر گفته تنها نباید بمونم اینه که هر روز که لوسین میره سرکار منم باید بند بساطمو جمع کنم برم خونه مامانم. ظهرها که از سرکار میام گاهی خورشت فردا رو میزارم..گاهی مث امروز نمی دونم چی باید بپزم.. گاهی هم برنجمم خیس کردم و خیالم راحته.خلاصه که همچنان تنها معضل من اشپزیه.

+ دخترانم بیاین یه چیزی بهتون یاد بدم که البته من اینو تو یه گروه مجازی خونده بودم باورم نمیشد.واسه پختن حبوباتتون اگه مث من هم مبتلا به گشادیسم..هم مبتلا به کمبود وقت هستین شبها قبل از خواب هرچقدش لازم دارین بریزین تو فلاسک و روشم ابجوش بریزین خب؟ بعد درشو ببندین تا فردا موقع درست کردن غذاتون..اینجوری لوبیاتون یا لپه یا نخود یا هرچیتون کلا کاملا پخته شده :)) مامانم میگه کلا هرچی روش تنبلانس تو اختراع میکنی بس تنبلی . حالا اگه شماهم شیوه ی تنبلانه ای دارین به من اموزش بدین من راحت بشم

+ اون روزی تولد ماه کوچولو من خوشبخت ترین خاله ی دنیا بودم.. فک کنم خاله بودن حتی از مامان بودن هم جذاب تر باشه. اون نامه مخصوص رو براش نوشتم و به نوش گفتم بیست سالگی بده بهش البته اگه نوش یادش بمونه :)) تا کمتر از یه ماه دیگه نی نی راضی هم دنیا میاد اونوقت جمع دخترونه ما تبدیل میشه به جمع مادرونه. فقط خدا کنه تا پنج سال دیگه من یکی مامان نشم :))