تغییر کردن هر آدمی یه چیز انکار ناپذیر ولی غم انگیزه..اما بعضی وقتا اون آدمه تغییر نمی کنه بلکه شرایطه که تغییر می کنه و اون آدم مجبوره که تن به این شرایط بده و باهاش کنار بیاد..
نوشتن برای من همیشه و همیشه خوب بوده..خودمو توش پیدا کردم و با نوشتن بعضی حرفا برای خودم ماندگارشون کردم و با نوشتن بعضیاشون و وقتی مطمئن شدم که ثبت شدند اونا رو به فراموشی سپردم.. اینجا برای من همیشه معبد ِ تنهایی و ارامشم بوده ..
حق با توئه عزیزم.. من همیشه اینجا می نوشتم و کامنت میزاشتم و اینجا جایی بود که هر پست روزانش سی تا کامنت داشت با کلی تبادل نظر و گفتگوهای خوب.. چت های گروهی.. خنده و شوخی و حتی پا به پای هم اشک ریختن.. یادم نمیره شبی که هاله رفت کما چقد من و سانی و نورا و طراوت اینجا تا صبح پشت سیستمامون نشستیم و دعا کردیم و فرداهاش چقد خندیدیم و یا سر ماجرای 88 چقد با دلهره حرف زدیم و حتی تر با خود تو چقد و چقد هر بار کامنتای طولانی و خصوصی رد و بدل کردیم..
حقیقت اینه من هنوزم همون آدمم که مث تو دلم تنگ میشه برای اون رابطه ها.. و حقیقتش اینه که با اینکه فقط میام و می خونم و گاها می نویسم بازم از ندیدن کامنتاتون دلگیر میشم..از بروز نشدن وبلاگاتون دلگیر میشم.. اما راستش شرایطم تغییر کرده..
قبلا هرچقدم از صبح تا شب سرم شلوغ بود و کار داشتم اخرشب تو تنهایی اتاقم خودم بودم و خودم و میشد ساعتها نوشت.. برای من نوشتن فقط در خلوت ممکنه.. من نمی تونم وقتی کسی اطرافمه بنویسم مخصوصا اینجا که میخواد پنهانی ترین نقطه زندگیم بمونه تا همیشه راحت توش بنویسم. برای همینه که تو فرصت اندکی که برای نت داشتن دارم - معمولا فقط صبح ها قبل رسیدن بقیه - وقت می کنم بخونمتون و رد بشم..حتی برای پست هاتونم نظر نذارم.. و خیلی کم بنویسم..
می دونی راستش خودمم به این نتیجه رسیدم که عمر وبلاگ نویسی منم ته کشیده و من هرچقدم دایناسور باشم باید بزارم و برم اما احساسم به شما احترام میزاره.. دلم میخواد هر چند وقت یه بار در حد چند خط هم که شده بیام بنویسم که زندگیم چه جوریه تا اگه کسی ازین ورا رد شد قصه ی زندگی من براش بی پایان نمونده باشه..اما خب شایدم باید تصمیم بگیرم و ننویسم.. وبلاگ نویسی یه رابطه ی دو طرفه اس وقتی ادم نمی تونه این ارتباط رو کامل کنه نوشتنش بی معنی میشه..
در مجموع کامنتت نه ناراحتم کرد و نه عصبانی.چون خودمم بهش فکر کرده بودم و بهت حق می دادم..