سلام

اومدم کافی نت و کار داشتم. سر زدم به وبلاگم و الان می تئنم بزنم زیر گریه بابت تموم حس هایی که پشت سیستم ثبت شد

نمی دونم اینجا رو میخونید یا نه..

ولی الان به یه سری از وبلاگ نویس ها کوچ کردیم به کانال..

اگه اومدین بگین که از وبلاگ اومدین.

ادرس کانال 

t.me/no7711

ایا کسی اینجا هس که بتونه پرتره بکشه ؟ پرتره عروسی مثلا؟ خیلی خوب بکشه؟

 

در جواب یه دوست

تغییر کردن هر آدمی یه چیز انکار ناپذیر ولی غم انگیزه..اما بعضی وقتا اون آدمه تغییر نمی کنه بلکه شرایطه که تغییر می کنه و اون آدم مجبوره که تن به این شرایط بده و باهاش کنار بیاد..

نوشتن برای من همیشه و همیشه خوب بوده..خودمو توش پیدا کردم و با نوشتن بعضی حرفا برای خودم ماندگارشون کردم و با نوشتن بعضیاشون و وقتی مطمئن شدم که ثبت شدند اونا رو به فراموشی سپردم.. اینجا برای من همیشه معبد ِ تنهایی و ارامشم بوده ..

حق با توئه عزیزم.. من همیشه اینجا می نوشتم و کامنت میزاشتم و اینجا جایی بود که هر پست روزانش سی تا کامنت داشت با کلی تبادل نظر و گفتگوهای خوب.. چت های گروهی.. خنده و شوخی و حتی پا به پای هم اشک ریختن.. یادم نمیره شبی که هاله رفت کما چقد من و سانی و نورا و طراوت اینجا تا صبح پشت سیستمامون نشستیم و دعا کردیم و فرداهاش چقد خندیدیم و یا سر ماجرای 88 چقد با دلهره حرف زدیم و حتی تر با خود تو چقد و چقد هر بار کامنتای طولانی و خصوصی رد و بدل کردیم..

حقیقت اینه من هنوزم همون آدمم که مث تو دلم تنگ میشه برای اون رابطه ها.. و حقیقتش اینه که با اینکه فقط میام و می خونم و گاها می نویسم بازم از ندیدن کامنتاتون دلگیر میشم..از بروز نشدن وبلاگاتون دلگیر میشم.. اما راستش شرایطم تغییر کرده..

قبلا هرچقدم از صبح تا شب سرم شلوغ بود و کار داشتم اخرشب تو تنهایی اتاقم خودم بودم و خودم و میشد ساعتها نوشت.. برای من نوشتن فقط در خلوت ممکنه.. من نمی تونم وقتی کسی اطرافمه بنویسم مخصوصا اینجا که میخواد پنهانی ترین نقطه زندگیم بمونه تا همیشه راحت توش بنویسم. برای همینه که تو فرصت اندکی که برای نت داشتن دارم - معمولا فقط صبح ها قبل رسیدن بقیه - وقت می کنم بخونمتون و رد بشم..حتی برای پست هاتونم نظر نذارم.. و خیلی کم بنویسم..

می دونی راستش خودمم به این نتیجه رسیدم که عمر وبلاگ نویسی منم ته کشیده و من هرچقدم دایناسور باشم باید بزارم و برم اما احساسم به شما احترام میزاره.. دلم میخواد هر چند وقت یه بار در حد چند خط هم که شده بیام بنویسم که زندگیم چه جوریه تا اگه کسی ازین ورا رد شد قصه ی زندگی من براش بی پایان نمونده باشه..اما خب شایدم باید تصمیم بگیرم و ننویسم.. وبلاگ نویسی یه رابطه ی دو طرفه اس  وقتی ادم نمی تونه این ارتباط رو کامل کنه نوشتنش بی معنی میشه..

در مجموع کامنتت نه ناراحتم کرد و نه عصبانی.چون خودمم بهش فکر کرده بودم و بهت حق می دادم..

شش ماهگی

زندگی با کسی که توی وجودت داره تکون میخوره خیلی عجیبه.. درسته من جز اون مادرایی هستم که دخترک ِ درونم کمترین تاثیر رو توی این روزام داره و خیلی باهام راه اومده و اذیتم نکرده اما با این وجود گاهی یادم میاد که الان یه مادرم.. شش ماهمه.. و کسی در بطن وجودم داره زندگی می کنه.. چند روزی هست که دارم تکون خوردنش رو احساس می کنم و این شگفت اورترین اتفاق ممکن برای هر زنیه.. می دونم خیلی دیر تکوناشو احساس کردم اما این برای منی که مدام در حال ِ فعالیتم چیز دور از انتظاری نبود .. اما این چند روز هر لحظه عجیب و غریبه.. و انگار باور نکردنی..

زندگی با لوسین ِ لوس خوبه اگه مشکلات مالی اجازه کمر راست کردن بهمون بده.. از اول ِ حاملگی اوضاع اقتصادی به شدت بهم ریخته شده.. گاهی من کم میارم و لوسین حرفای امیدوار کننده می زنه گاهی اون خسته میشه و من امیدوارش می کنم که اوضاع یه جور نمی مونه و درست میشه..

این وسط مدام دارم فکر می کنم بعد از پایان سال تحصیلی و خونه نشینی ِ اجباری چه کاری می تونم انجام بدم تا حداقل ماهی صد تومن درامد داشته باشم و بتونم اوضاع رو مدیریت کنم.. به فکرم زده تایپ بگیرم.. ازین سایتای اینترنتی یا شایدم با کسی صحبت کنم بهم تایپ بده و تو خونه انجام بدم. فکر نکنم کاری جز تایپ بتونم انجام بدم ..البته یه سری کارای هنری هم مد نظرمه  که خودم هیچ سر رشته ای توش ندارم و فقط با سین میشه انجامش داد .. پیشنهاد ِ دیگه ای ؟

فکر سیسمونی.. فکر اینکه وای نکنه بازم قرار باشه مثل ِ جهیزیه هی سر هر چیزی سختی و ناراحتی پیش بیاد مدام اذیتم می کنه و این خیلی سخته..

 

حس خوب دخترک داشتن

دختر داشتن حس خوبیه.. حس جدید و تازه ای که از وقتی فهمیدم دختر دارم دارم بهش فکر می کنم.. به موهاش..به طرز راه رفتنش..به لباساش و حتی لوسین به شوهرش .. از وقتی فهمیدم دختر دارم مث خنگا هی خرما میخورم.میگن خرما بچه رو صبور می کنه و من می دونم که دخترها به صبر بیشتر از هرچیزی احتیاج دارن..

قشنگترین اتفاق ممکن اینه که نوش دومین کوچولوشو بارداره و ما دوتایی داریم بزرگترین تجربه یک زن رو باهم تجربه می کنیم. این وسط من گاهی به شدت دلم برای ماه کوچولو می سوزه که در فاصله ی زمانی دو سه ماه هم توجه منو و هم توجه مامانشو یه مقدار از دست میده و ممکنه ضربه بخوره..

روزها میگذرن..با اینکه تا پایان چهار ماهگی هیچ تغییری نکرده بودم الان در پایان پنج ماهگی یهو رشد کرده و شکمم بزرگ شده . البته بازم هیچکس نمی تونه حدس بزنه من حامله ام و من ازین موضوع راضی ام. شاید خنده دار به نظر برسه اما من همچنان فوبیای چاقی دارم و با اینکه باردارم دوس ندارم کسی بهم بگه چاق شدی و ترجیحم اینه هنوز خوشتیپ بمونم و گاهی میشینم تو ذهنم برنامه هامو برای سال بعد میریزم که چه جوری سریع وزن کم کنم . هرچند الان تقریبا سه چهار کیلو اضافه کردم.

از لوسین ممنونم.. چون ندای بعد ازدواج شبیه ندای قبل ازدواج صبور نبود و اخلاقش خیلی تند شده .. و ندای مامان داره هر روز عصبی تر میشه.. نمی دونم چیکار کنم.. من واقعا این شکلی نبودم. روح بخشنده تر و وسعت قلب بیشتری داشتم نسبت به ادما.. صبورتر و مثبت تر بودم.. و سعی می کردم بیشتر خوب باشم اما الان اینجوری نیستم و یا بهتره بگم کمتر اینجوری ام و متاسفم که بیشتر مواقع اثراتش رو لوسین تحمل می کنه.

 

اولین خونه تکونی

+ اینکه به ادم بگن مادر ناشناخته ترین حس ممکنه. چون هنوز هیچ موجودی رو در اغوش نکشیدی. شایدم همه چی برای من اینقدر گنگه که گاهی فراموش می کنم که باید مادر بشم.. بیشتر وقتا میخوام همون ادم قبلی باشم با همون بپر بپر ها و دویدن ها و غذا نخوردن ها.. میخوام که همینقدر سر به هوا باشم و یه موجود ناشناخته توی درونم این اجازه رو بهم نمیده.. حتی اینکه گاهی میگن که در پایان سه ماهگی فقط یه ذره چاق شدم عصبانیم می کنه و میخوام فیت بمونم.. ترس ِ چاق شدن بیشتر از موجود ناشناخته درونمه.. هیچ وقت فکر نمی کردم حاملگی اینقدر ناشناخته باشه.. اینقدر عجیب برام بگذره و مدام با خودم حس کنم که چه عجیب.. مادر شدن فداکاریه و من باید بلد بشم فداکار بشم. درسته که توی همه رابطه هام فداکار بودم و در هر نقشی چه دوست چه همسر چه دختر فداکارانه عمل کردم اما میزانش برای مادر بودن هنوزم به نظر کم میاد..

+دو ماه بد رو از هر نظر تا الان گذروندیم.. تموم بهمن و اسفند تا الان پر از مشکلات مالی و مشکلات مریضی و =ول دکتر و اعصاب خوردی بود.عمل داداشه و باباهه تو دور متفاوت..عمل مادرشوهره هفته بعدش و هی مریض داری و مریض داری و هی بیمارستان و هی جنگ اعصاب و هی فشار روانی یه طرف..یه خروار دکتر رفتن های من و ادامه مشکلات عظیم مالی یه طرف.. مهمونی های یهویی اجباری هم طرف دیگه.. عید هم میشه گفت قوز بالا قوز.. خسته شدم دیگه. اینقدر فشار مالی خستم کرده و دلم میخواد جیغ بزنم برم یه گوشه قایم شم . واقعا کاش کاش که اوضاعمون عوض بشه.

+ میخوام برم خونه تکونی کنم. این بهم حس خوب میده که قراره از عصر خونه بتکونم. خونه ای که مال منه و من تصمیم گیرنده اشم. این حال ِ خوبی داره. دیشب یه متن بود تو اینستا که چه خوب که زن شدیم تا خونه تکونی کنیم و باهاش غصه هامونو هضم کنیم و طی بکشیم و لباس بشوریم و حرص دلمونو خالی کنیم ..حالا اوضاع منم همینه.. میخوام تموم این دو ماه رو این روزها توی خونه تکونی برای خودم پاکسازی و هضم کنم..

 

مادرانگی :)

بعضی وقتا تو ندگی یهو غیر منتظره ترین اتفاق می افته.. اونقد ناگهانی که ادم نمی دونه دقیقا چه واکنشی باید نشون بده و بیشتر از ناراحتی و خوشحالی شوکه میشه و می ترسه.

توی زندگی من خیلی چیزا یهویی بوده..خیلی چیزا اونقد دیر و سخت بدست اومده که دیگه شادیش از بین رفته و گاها اتفاق ها توی بدترین شرایط افتادن.. اما توقع نداشتم یه روزی مادر شدن هم به این اتفاق ها تبدیل بشه..

اما شپ.. و الان من یه دخترکم که یه شبه مامان شده. این اتفاق اونقد سخت و غیر منتظره بود که یه هفته تمام اولش ناراحت و غمگین بودم چون اصلا براش برنامه ریزی نکرده بودم.. اما حالا اتفاق افتاده بود و من باید قبولش می کردم.

این اتفاق در زندگی هر دختری بزرگترین اتفاقه..به نظرم حتی از ازدواج خاص تره چون بچه ادم چیزیه که هیچوقت نمیشه دورش انداخت

برای من که همیشه هر چیزی  باید در ایده ال ترین حالت ممکنش باشه این ماجرا خیلی ترناکه و در حالی که همه اطرافیانم دارن شادی می کنن من مدام به مسٔولیت یه ادم دیگه رو قبول کردن فکر می کنم.. به نظر من خیلی سخت و وحشتناکه که تربیت و سلامت یه موجود دست تو باشه و وااای خدای من ..

اما این اتفاق افتاده..و من الان شش هفته و پنج روزمه.. و هنوز سی و یک هفته دیگه تا به دنیا اومدنش مونده و من باید تلاش کنم تا مادر خوبی بشم و اماده بشم برای ورودش به این دنیا.

راستش ترجیحم این بود که اگه یه روزی مادر بشم توی دنیای بهتری به دنیا بیاد تا این دنیا که اینقدر کثیف و پر از زشتیه..

این اتفاق واقعا عجیبه..

گذر ثانیه ها

باورم نمی شد روزی بیاد که اینهمه ننویسم.. دور بشم از وبلاگ نوشتن..یا شاید حتی از نوشتن. نوشتن برای من همیشه فقط ارامش بوده..همیشه احساس خوب بهم می داد اما الان خیلی وقته ننوشتم..می دونی نوشتن هر اتفاق و لحظه ای همون روز خوبه.. اما تا بیام برم به نت دسترسی پیدا کنم و بخوام بنویسمش دیگه حس و حالم رفته.. دلم همون حس و حال رو می خواد برای نوشتن..

 

زندگی تو خونه جدید خوبه.. عادی تر از همیشه..با جشن ها و دعوا ها و گای حرف های روزمره اش.. بیشتر وقت ها زندگی اونقدر عادی می گذره که حتی گذشتنش رو هم متوجه نمیشیم.. دلم می خواست شرایط شغلی لوسین جوری بود که عصرها سهم من بود.اینجوری میشد برنامه های بیشتر ریخت و بیشتر باهم وقت گذروند..

اما با این حال هیچ گله ای نیست. گاهی صبح ها شیرکاکائو درست می کنم تا توی ماشین بخوریم.. گاهی شب ها توی تخت برای همدیگه کتاب می خونیم.. گاهی چندین قسمت شهرزاد رو پشت سرهم میبینیم..

بعد از ماجرای تشنج دیگه اتفاقی نیافتاد و کم کم زندگی به روال عادیش برگشت..منم فکر کنم فقط نیم کیلو چاق شدم..

راستی یه نی نی دیگه به جمعمون اضافه شد..راضیه زایمان کرد و حالا به جز ماه کوچولو که به شدت شیطون و لجباز شده یه پوریا هم داریم.. و شاید اینکه نوش در تلاش برای اقدام یه نی نی دیگه اس خوشحال کننده ترین اتفاق دنیا باشه..

امشبم که شب یلداس و من تصمیم دارم برم کاپ کیک درست کنم واسه رفتن به خونه جولیا خانم..امیدوارم بعد از کار اونقد جون بمونه برام که اینکارو بکنم و موفق بشم :)

بهتون خوش بگذره دوست جونیا..

غش می کنیم :))

+ یه روزم اینجوری شد که از خواب تا پا شدم غش کردم :| بعدن فهمیدم غش نبوده و تشنج بوده..به هوش که اومده بودیم علی تو اون ده ثانیه اینقد گریه کرده بود چشاش دیگه قرمز بود.اینجوری شد که کل روز گریه کرد..اینقد گریه کرد که اخراش من دعواش میکردم.. عصرشم دوباره تشنج گرفتم.. دیگه رفتم دکتر و ازمایش و اینا بعد بهم قرص داد واسه یکسااااال..منم که اصلا ازینجور چیزا خوشم نمیاد اما این لوسین نمیزاره من بیخیال ماجرا بشم..

+ دکتره گفته قرصه هر ده دونش دو کیلو چاق می کنه و از همون روز تا الان من فوبیای چاقیم عود کرده و مدام میگم نکنه چاق بشم؟ وای خدایا من از چاقی متنفرم. اطرافیانم ولی همه ازین قضیه ذوق دارن.. ولی من واقعا واقعا متنفرم که چاق شم..حالا همش دارم مراقب خوردنم هستم.. نکنه یه کیلو چاق بشم وگرنه دق می کنم :(

+زندگی دو نفری خوبه..ارومه.. منتها بعد این ماجرای تشنج دکتر گفته تنها نباید بمونم اینه که هر روز که لوسین میره سرکار منم باید بند بساطمو جمع کنم برم خونه مامانم. ظهرها که از سرکار میام گاهی خورشت فردا رو میزارم..گاهی مث امروز نمی دونم چی باید بپزم.. گاهی هم برنجمم خیس کردم و خیالم راحته.خلاصه که همچنان تنها معضل من اشپزیه.

+ دخترانم بیاین یه چیزی بهتون یاد بدم که البته من اینو تو یه گروه مجازی خونده بودم باورم نمیشد.واسه پختن حبوباتتون اگه مث من هم مبتلا به گشادیسم..هم مبتلا به کمبود وقت هستین شبها قبل از خواب هرچقدش لازم دارین بریزین تو فلاسک و روشم ابجوش بریزین خب؟ بعد درشو ببندین تا فردا موقع درست کردن غذاتون..اینجوری لوبیاتون یا لپه یا نخود یا هرچیتون کلا کاملا پخته شده :)) مامانم میگه کلا هرچی روش تنبلانس تو اختراع میکنی بس تنبلی . حالا اگه شماهم شیوه ی تنبلانه ای دارین به من اموزش بدین من راحت بشم

+ اون روزی تولد ماه کوچولو من خوشبخت ترین خاله ی دنیا بودم.. فک کنم خاله بودن حتی از مامان بودن هم جذاب تر باشه. اون نامه مخصوص رو براش نوشتم و به نوش گفتم بیست سالگی بده بهش البته اگه نوش یادش بمونه :)) تا کمتر از یه ماه دیگه نی نی راضی هم دنیا میاد اونوقت جمع دخترونه ما تبدیل میشه به جمع مادرونه. فقط خدا کنه تا پنج سال دیگه من یکی مامان نشم :))

میشه توی این روزای عزیز کلی برای من دعا کنید ؟لفطن

دلم خیلی میخواد یه اتفاق خوب بیافته

صبح بخیر :))

+ ساعت دو دقیقه به هفت صبحه و اینجا محل کار .. دینگ دینگ..

+ عدس خیس کردم..برنجم خیس کردم.. ظهر عدس پلو داریم..

+ عصر تولد ماه کوچولوئه.. ماه کوچولو دو سالش شده.. می دونی خاله.. تو بهترین و بهترین و بهترین و با ارزش ترین سرمایه ی زندگی منی. حتی بیشتر از لوسین..چون تو فقط به لب های من خنده میدی.. عشق بی نظیری که بهت دارم باعث میشه تو تک تک ثانیه های زندگیم بدونم که هنوزم می تونم قوی بمونم و کم نیارم.. دوس ندارم برات یه خاله ی بد باشم..

+ گلوم طبق معمول این روزا یه ذره درد می کنه..

+ مث این ندید بدیدا عاشق نیگا کردن عکسای ملت تو اینستا شدم..چقده جذاب و جالب..چه اب و رنگی داره زندگی مردم .. والا :))

+ یه روزم باید بیام بشینم از تحلیل ِ مامان باباهای بچه ها بنویسم و این همه عجایبی که در والیدن ِ بی خیال و سبک سر این روزا می بینم.. :))

+ کاش میشد سین دختر دارابی نیاد سرکار . اقا خب اصن دلچسب نیس این اتفاق. :((

+ زندگی با لوسین خوبه.. اگه گاهی یهو دوتاییمون از کوره در نریم.. نمی دونم چه جوری این خشم الکی الکی رو مهار کنم.. اما اینکه هست خوبه..

+ همچنان ادرس اینستا رو برام بزارین :)

میشه اگه دوست دارین ادرس اینستاتون رو برام بزارید لدفن ؟

تا شب اینجا یه پست نوشته میشه :)

جشن یک سالگی

می دونم که نوشتن تو بلاگفا دیگه یه ریسکه..اما واسه من که هر از چندگاهی می نویسم همینجا کافیه.. حس و حال نوشتن دیگه گذشته. نمی دونم چرا..

دیشب شب سالگرد ازدواجمون بود.. یکسااال گذشت. انگاری اما هزار سال گدشته. سال سختی بود برای من..اما هرچقدم که سخت باشه برای من بی نظیرترین و ارامش بخش ترین سال زندگیم بوده.

تو این یه سال کلی اتفاق های بد و دعوا و نا ارومی رخ داد. من تو یه سال کلی اذیت شدم.. اما همه ی اینا به بودن ِ لوسین تو هر ثانیه ی زندگیم می ارزه.. می تونم بگم که خوشبختم. الان بعد از یک سال و یک روز ازدواج ِ رسمی با لوسین میگم که خوشحالم که داشتمش. درسته مث هر ادم ِ دیگه ای رفتارهای بد داره..اما بهترین منه. و خوشحالم که باهاش ازدواج کردم.

دیشب تو خونمون جشن گرفتیم و خواهرشوهرا و مامانم اینا دعوت کردیم.. یه شام ساده و دورهمی عالی.. لوسین واسه من تبلت گرفته بود در حالی که تا دو ساعت قبل مدام میگفت نتونسته کادو بخره چون شرایط مالی اوکی نیس. منم که خب خودم می دونستم شرایط اوکی نیس واسه همین اصن ناراحت نبودم و میگفتم اشکالی نداره اما وقتی کادش رو باز کردم شگفت زده شدم.. البته من اصلا تبلت دوس ندارم.. اما خب برام خیلی عزیزه. دیشب میخواستم بگم برام عوضش کنه اما گفتم حتما ناراحت میشه و نگفتم..

منم واسش یه پیراهن گرفته بودم چون فعلا بودجه نداشتم.. البته پس فردا جشن عید غدیره و چون لوسین سیده من براش عیدی هاش رو درست کردم با پول و مقوا و مهر.. کلی خوشحال شد به فکرش بودم..

خبرنامه

می دونم که خیلی وقته ننوشتم..اخه تو خونه خودم - خنده داره - نت ندارم.. و در واقع خونهه اصن تلفن نداره :)) الانم امشب اینجا مهمونیه و من فقط ده دقیقه وقت واسه نوشتن دارم.. پس تند تند خبرا رو میدم و میرم..

اول اینکه روز عروسی من خیلی خیلی استرس داشتم.. تو ارایشگه نجوا و نوش و محبوبه باهام بودن بس که من لوسم اخه..نجوا تا باغ هم اومد..ارایشمم خیلی خیلی عالی شد و همه میگفتن خیلی خوب شدی.. کلی هم متفاوت شده بودم :))

باغ هم در لحظه اخر اوکی شد و عکسای باغمون خیلی دوست داشتنی شد.. عکسامونم فعلا هنوز اماده نشده اما دیدمشون خوب بود..

تو عروسی هم لوسین واقعا تموم تلاششو کرد تا به من خوش بگذره و از حق نگذریم بقیه هم مدام تلاش می کدن همه چیز خوب باشه.. کلی هم جو زده شدم و رقصیدم :))

اخرای عروسی هم یهو اعلام کردن تولد ِ منه و همه دورم حلقه زدن و برام تولد تولد خوندن و اتیش بازی کردن. خیلی خوب بود .. کلا یه خاطره ی خوب بود عروسیم و خیلی بهم خوش گذشت..

دو روز بعد عروسی هم رفتیم ماه عسل.. شمال و دریا و من لوسین.. همه چیز اروم و عالی..

خونه داری هم که تازه از فردا شروع میشه..حالا الان باید برم بعدا باز میام..

چا وبلاگم اینجوری شده؟ کسی اینجا رو میبینه؟