یه بخشی از وجودم هست که امشب ارومه. اما نه اروم ِ خوب. ازون مدلا که ارومه و جون نداره. یه بخشی از وجودم امشب ارومه ..اونقد اروم که خودمم باورم نمیشه یه بخش از وجود من تا این حد سکون داره..

یه بخشی از وجودم امشب خوشحاله.. چون بالاخره امروز زیر بارون حیاط یونی تحویل پروژه داد به استاد سین. و حتی دیدن استاد سین حالمو خوب می کنه و اون شوخی های خاص خودش .

یه بخشی از وجودم امشب عاشقه.. به خاطر لوسین که وقتی من زل زدم از پشت شیشه به بارون میره لباس گرم میاره میندازه رو شونم میبره زیر بارون منو ارزو می کنه..حتی اگه چشماش بسته باشه و تو دلش ارزو کنه من بدونم منو ارزو می کنه زیر بارون.. یه بخشی از وجودم عاشقه چون لوسین زنگ زده و میگه نمیتونه بره خونه..بوی من همه جا پیچیده و من منتظرش نیستم و من میخواد و میدونم واقعیه. نمیدونم چه جوری بگم که بفهمین واقعیه اما هست. واقعا واقعیه.

یه بخشی از وجودم غصه داره. غصه داره به خاطر حرفای لوسین که منو میخواد. به خاطر خودش که گم شده. این بخش از وجودم که غمگینه سایه انداخته رو بقیه بخش ها . غمگینه چون احساس می کنه تضاد های درونش زیادی شده و هیچ هیچ هیچ کاری برای خودش نکرده. و تو بیست و یک سالگی هیچی نداره که بهش چنگ بزنه. نا امید نیست اما غمگینه.

یه بخشی از وجودم دلتنگه. و مدام بو لوسین رو از همه جا حس می کنه. بوی عطرش..بوی تنش.. و این اصلا نشونه ی خوبی نیست. بوی لوسین پیچیده تو خونه ای که اون اونجا نبوده. پیچیده توی دماغم..توی مغزم.. و مغزم همه بو ها رو بوی لوسین می دونه. دلتنگه چون لوسین کم میبینه این روزا.

یه بخشی از وجودم نگرانه. نگرانه چون احساس می کنه دلش میخواد چند قدم تو رابطش عقب بکشه و یه ذره از لوسین دور بشه و این اصلا نشونه ی خوبی نیست. این همون بخشیه که امروز تند تند نفس کشید و گریه کرد و باز لوسین نگرانش شد. اما چاره ای نیست. و نمی دونه چه جوری عقب بکشه و تو خودش فرو بره که لوسین حساس نشه. نمی دونه چه جوری عقب بمونه و دلتنگ نشه و یه ذره تو خودش باشه. نمی دونه از ادمی که تو ثانیه ثانیه ی زندگیش حضور داره چه جوری دو قدم دور بشه که اون ازش ناراحت نشه و غمگین نشه؟

یه بخشی از وجودم عصبانیه و به خودش حق میده که سهم بیشتری بخواد از شادی های دنیا. و با خودش میگه که هنوز 21 سالشه و وقت بیشتری باید داشته باشه واسه خوشحالی. اما این بخش زیاد پرررنگ نیس.

یه بخضی از وجودمم عذاب وجدان داره . به خاطر سیر نزولی ِ رابطش با خداوندگارش. و این همه دور شدن و عدم ِ تلاش برای نزدیک شدن .. خیلی عذاب وجدان..خیلی..