راستش این روزها در کنار همه چیزای عجیب غریبی که همیشه تو زندگیم وجود داشته و هنوزم داره. در کنار همه ی بدو بدوهایی که من فکر می کنم خاص ِ زندگی ِ منه و شده بک گراند ِ روزام و مدت هاست اوضاع همینه یه چیز دیگه هم هست که منو مشغول به خودش کرده .. نمیخوام افسرده بازی به چشم بیاد یا حتی دید منفی یا چه میدونم نق نق ..فقط اینکه نگاه کردن این روزای زندگیم منو به این باور رسونده که تازگیا دلم نمیخواد هیچی مال من باشه :|

حتی خودمم نمی دونم چی بگم.یه روزایی لباس خریدن واقعا خوشحالم میکرد. حالمو خوب میکرد حتی اگه پولمم کم بود باید میخریدم..حتی اگه لباسه لازمم نبود باید میخریدم.. الانا نه..تو بوتیک ها و لباس فروشی ها میرم و میام تا یه چیزی پیدا بشه که بخوامش..که با خودم بگم داشتنش خوشحالم می کنه اما هیچی اون حس بهم نمیده..انگار دخترک ِ درونم مرده :(

الان واسه اولین بار به دستام لاک چیگری زدم.. من ادمی ام که هنوزم که هنوزه میگم کاش همه هدیه های دنیا مال من بود..حتی امروز تو تولد بچه های کلاسم به همه هدیه هاشون حسودی کردم واقعا اما بازم نمی دونم چرا خوشحالم نمی کنه داشتنشون..

وقتی اون روزی لوسین گفت چی میخوای..واقعنی نمی دونستم چی حالمو خوب می کنه که بخرمش. لاک خریدم..اسپری خریدم..رژ خریدم.. اما هیچکدومش اون حال ِ خوبی که همیشه بهم می داد رو نداد..

هی میشینم وسط این شلوغ بازیا فکر می کنم دلم الان چی میخواد..؟ و بعد هی ازینکه هیچی پیدا نمیشه که دلم بخواد عصبانی میشم.. تنها چیزی که الان میخوام یه انگشتر کوچولوئه واسه دستم تا همیشه دستم باشه..

میدونین دنبال یه چیزی ام که منو خیلی خوشحااال کنه..خوشحالیش پایدار باشه.. یه هدیه که خاص باشه..مال من باشه.. اوووم.. فقط واسه من ساخته شده باشه..خنگ شدم به گمونم..

این روزا هی از درونم یه چیزای عجیب غریبی میپره بیرون که خودمم درکشون نمی کنم..فقط نوشتمش که بدونم یه روزی.. چه حسی داشتم؟