باید بیشتر خوشحال باشم
من باید خوشحال باشم حتی اگه نوش هیچوقتم اینکارو نکنه اما همین که برام تند تند ناهار میکشه که بخورم و تندتند لباس میپوشه که فاصله دو کوچه تا مهد من رو برسونه که دیر به انجمن اولیا برسونه کافیه.
باید به خودم افتخار کنم .. باید بیشتر از خودم راضی باشم که دیروز برق رضایت در چشم های مامان های بچه ها دیدم. حتی اگه دارابی اون وسط زیر ابی بره و اسم منو نگه و بعدا که بگم باهاش قهرم بگه تو رو همه میشناسن.
باید باید باید رنگی باشم. استرس این جوش های عجیب و غریب را نداشته باشم و بروم ازمون و کاردستی هایم را به پیش ببرم.
* دیروز از هفت صبح تا دو مهد.. با کلی بدو بدو های مخصوص اینجور مراسم ها. با درد و دل کردن با سین. وسوسه شدم بسی عجیب که ادرس اینجا بدم به سین. اووم..هنوزم میگم کاش سین بود. و بعد از دو تا سه و سی دقیقه مه شید به بغل راه رفتن در خانه و لالایی خواندن و نخوابیدن او و خمیازه کشیدن من و نق نق کردن کوچولوی بی حال و تند تند ناهار خوردن و بعد لبخند زدن به مامان های بچه ها و گله کردن و گفتن حرف های بابای شایان که ما خیلی ازتون راضی ایم و نفس عمیق..