یکی نیس بگه اهسته و پیوسته
تحویل پروزه عجیب غریب یه طرف و اینکه استاد سین بهم گفته فصل یک پایان ناممو باید اخر بهمن تحویل بدم یک طرف. ازون طرف دو تا درس معرفی به استاد که خیلی هم سخته و باید هفته بعد امتحان بدم هم هست. این وسط گیر دادم به تزیینات ولن و ول کن ماجرا هم نیستم و به طرز بیمارگونه ای اصرار دارم یه هفته زودتر که بشه پس فردا من جشن بگیرم. ازون طرف تر گیر دادم که الا و بلا همین الان برم یه پارچه چارخونه بخرم باهاش سرافان بدوزن برام. گیر هم دادم که باید فردا کیک بپزم خودم واسه پنجشنبه.
اون طرف تر با رفتن ص از مهد یه حجم عجیب غریبی از کار افتاده رو دوشم که خدا می دونه و همین الاناست که زیر بارش له بشم و دارابی واسه همیشه منو از دست بده:دی
ضمن اینکه یه سری کلاس احکام و هلال.احمر هم واسه پیش دبستانی واسمون گذاشتن تو همین هفته و فردا یه جزوه قطور باید براش امتحان بدیم. اینکه این چیزا چه ربطی به بچه ها داره هنوز نامشخصه. سیستم اموزشی ما واقعا معیوبه. از معیوب هم اونطرف تر. یه سری کلاس ها و طرح های اجباری که هیچ ربطی به بچه های پنج ساله نداره.
و اینکه دهه ف ج ر هم شروع شده و باید کاردستی بسازیم و ماکت ش ا ه اتیش بزنیم و هر کار مسخره تر ازون یکی :))
این وسط نبودن ماما و پختن و شستن و رفت و روب منزل هم با منه. شبا شام و ناهار می پزم و روزا هی میشورم.مامان بودن سخت ترین کار دنیاست واقعا :*
پارت دوم:
امروز رفتم دبیرستانم. واوو..از پله ها که اومدم بالا و تو راهرو بودم.. اخ قلبم.. همه خاطرات دبیرستان..همه اون روزا..اون ثانیه ها..اون لحظه ها. اخ اخ که چه ساده گذشتن اون روزا. بعدنی فکر کن معلمشون همون معلم ت ا ر ی خ خودم بود و اینکه دیگه شروع کرد به گفتن اینکه چقد من بد بودم و چقد کل دبیرستان رو انگشت من میچرخید.. کلی خندیدن و من قلبم داشت در می اومد دیگه. اما یه چیزی میگم راستش فکر می کردم من شاخ ترین دختر دبیرستان بودم اما ماشالا ماشالا دبیرستانی های این دوره زمونه چقد پیرفت کردن.. چقد ببخشید ببخشید ولی بی ادب شدن..چیزی که معلمون امروز بهش اقرار کرد اینکه ما بچه های شیطون بودیم اما بی ادب نبودیم. اما من واقعا تو اون دو ساعت بی پروایی و جسارت زیادی دیدم. اما خیلی اذیت شدم .
دبیرستان.. بهترین روزهای زندگی من بود. درسته الان خوشبختم..درسته همراهی دارم که اون موقع ها ارزوم بود..اما اون بچگی ها.. شیطنت ها.. داشتن همیشگیه دوستا .. و اخ ازون روزا که یه چیز دیگه بود.
+ لوسین اصلا نمی تونه یه حرفی رو نگه داره. همین الان لو داد که ظاهرا پنجشنبه یه برنامه سورپرایزی در راهه. انگار اونم یه نقشه هایی داره. خلیم به خدا. جفتمون.
++ اها راستی ملت بسیج کردم که بیان کمکم. واقعا دارم از پا درمیام.