خسته م. باور بکنید یا نکنید خسته ام.از اینکه  هر چه خواستم در این دنیا ازم دریغ شد خسته ام. فقط کافیست از یک رنگ لاک خوشم بیاید و بعد ان رنگ لاک از روی زمین محو میشود. فقط کافی است نیت بکنم برای خوشحالی خاله براش گوی موزیکال بخرم و گوی هایی که تا دیروز همه جا پیدا میشد دیگه گم شدند.

فقط کافیه نیت بکنم با لوسین بریم پیاده روی و فقط نیم ساعت تایم داشته باشیم. اونوقت بابا که همیشه منو تا سر کوچه میاورد منو تا دم مهد می بره و از قضا لوسین رو یه کوچه اون ور تر میبینه و از قضاتر لوسین مجبور میشه کلا مسیرش عوض کنه.

فقط کافیه  با لوسین قرار بزاریم صبح بیاد دنبالم اونوقت بابایی که همیشه شش و چهل و پنج دقیقه میرفته بیرون فیکس تا خود هفت و ربع خونه می مونه.

یا مثلا یک ساعت مخ دارابی بجوم که سین باید بیاد و من تنهام و کار زیاده و فقط سین می تونه اونوقت سین یا بهتر بگم مامانش در یه ثانیه گند بزنه به نقشه من و به سین بگه نمی خواد بری.

به این نتیجه رسیدم که ساده ترین چیزها داره ازم دریغ میشه. هزار بار گفتم که سخت ترین اتفاق دنیا نداشتن ساده ترین چیزهاست. اتفاق هایی که برای دیگران خیلی ساده رخ میده برای من سخت و سخت تر میشه.

دلم میخواد گریه کنم. گریه کنم و از خدا شکایت کنم. و بهش بگم به گمونم چرخه ی اتفاقات بد کافیه. به خدا بگم اگه سین می اومد به هیچ جای دنیات برنمیخورد فقط من خوشحال تر میشدم. و به خدا بگم اگه خوشحال میشدم هیچ اشکالی نداشت.

گاهی احساس می کنم گناه کار ترین ادم روی زمینم و دل هزار نفر رو باهم شکستم که ساده ترین خواهش هام هم رد میشه. گاهی احساس می کنم خدا میخواد که دیگه حتی صداش هم نزنم. گاهی فکر می کنم ..اخ ازین فکرا..