از نقطه هه رد شدم :)
دیگه اونقد گفتم و گفت و دو تا اعصاب خط خطی کار خودشونو کردن که نهایتش شد گریه.. نشسته بودم سرمو گذاشته بودم رو میز مدیریت و اشک میریختم.. لوسین با دو متر فاصله از من داشت باهام حرف میزد و منم به همه چیز جز اون نگاه کرده بودم و گریه کرده بودم..لوسین گفته بود صورتم سیاه شده..اشکامو پاک کرده بودم و سیاهی ها رو با دستمال کاغذی گرفته بودم و باز گریه کرده بودم..
این وسط دارابی سه بار زنگ زد و جوابش دادم و خلاصه یه جورایی مطمئن شده بودم دیگه دارابی برنمی گرده سرکار.. لوسینم در حالت فروکش کردن بود و دو متر فاصله شده بود یه وجب و منم گریه هامو کرده بودم. اصن همونجاها بود که سرمو گم کنم تو بغلش بگم بسه و نفس بکشمش.. بهش بگم ببخشید که دلم دعوا می خواست..
همینجا ها بود که دارابی وارد شد و .. از جا پریدم و اصن الان یادم نمیاد سلام کردم یا نه.. فقط نمی خواستم ببینه گریه می کردم.. یه جور تابلو واری از جلوش رد شدم و سرمو پایین نگه داشتم که مطمئنا فهمید..
بعدترشم با لوسین به طرز مشکوک واری حرف زدن..
+الان وقتی قربون صدقه ت میرم. وقتی دعوات می کنم. وقتی بهت میگم نوشابه نصف لیوان.وقتی میگم دیوونه همش واقعیه. هیچکدومش تظاهر نیس. گریه های امروز حتی اگه نگاه تعجب زده ی ابجی در پی داشت اما دلمو سبک کرد..