اصلا انگار یکی دست گذاشته بود رو گردنم فشار میداد که الا و بلا باید از این نقطه هه بگذری و با لوسین یه دعوای هیجان انگیز کنی. تااازه یه وقتایی هم یواشکی میگفت اصلا تموم کن همه چیز رو.  شک هم نکنید که پی ام اس بوده چون صد در صد خودش بوده لامصب.

دیگه اونقد گفتم و گفت و دو تا اعصاب خط خطی کار خودشونو کردن که نهایتش شد گریه.. نشسته بودم سرمو گذاشته بودم رو میز مدیریت و اشک میریختم.. لوسین با دو متر فاصله از من داشت باهام حرف میزد و منم به همه چیز جز اون نگاه کرده بودم  و گریه کرده بودم..لوسین گفته بود صورتم سیاه شده..اشکامو پاک کرده بودم و سیاهی ها رو با دستمال کاغذی گرفته بودم و باز گریه کرده بودم..

این وسط دارابی سه بار زنگ زد و جوابش دادم و خلاصه یه جورایی مطمئن شده بودم دیگه دارابی برنمی گرده سرکار.. لوسینم در حالت فروکش کردن بود و دو متر فاصله شده بود یه وجب و منم گریه هامو کرده بودم. اصن همونجاها بود که سرمو  گم کنم تو بغلش بگم بسه و نفس بکشمش.. بهش بگم ببخشید که دلم دعوا می خواست..

همینجا ها بود که دارابی وارد شد و .. از جا پریدم و اصن الان یادم نمیاد سلام کردم یا نه.. فقط نمی خواستم ببینه گریه می کردم.. یه جور تابلو واری از جلوش رد شدم و سرمو پایین نگه داشتم که مطمئنا فهمید..

بعدترشم با لوسین به طرز مشکوک واری حرف زدن..

+الان وقتی قربون صدقه ت میرم. وقتی دعوات می کنم. وقتی بهت میگم نوشابه نصف لیوان.وقتی میگم دیوونه همش واقعیه. هیچکدومش تظاهر نیس. گریه های امروز حتی اگه نگاه تعجب زده ی ابجی در پی داشت اما دلمو سبک کرد..