نمي دونم هفت و ده دقيقه صبح بايد چي بلغور كنم واسه خودم اينجا اصلا.. اين روزا روزاييه كه گرچه من خوب و ارومم اما اتفاق ها هي بد و بدتر ميشه و هي يه چيزايي عوض ميشه اونم به سمت بد شدن..

من؟ بي حس شدم انگار. انگار ديگه حوصله غصه خوردن واسه اتفاق هاي عجيب غريب اطرافمو ندارم .

اين وسط اما روزاي خوبي هم هست بايد ثبت بشه..مثل روز دخترونه اي كه از صبح تا عصر با جودي و انشرلي و نوش گذشت و البته حضور افتخاريه مه شيد بانو..

اولين دور همي تو خونه ما كه مه شيد بود و از صبح اونقد راجع به دبيرستان حرف زديم كه هممون غش كرده بوديم از خنده و اونقد همه چيز خوب بود كه خدا مي دونه.. من و انشرلي هم مدام سر مه شيد دعوا مي كرديم و من ميدونم اخرش ما اين بچه ديوونه مي كنيم و صداش در مياد كه ميگه خاك تو سر مامانم با اين دوستاش.. كافيه فقط بگم كه انشرلي هي راه مي رفت و ميزد تو گوش مه شيد و اين مثلا ابراز علاقه ش بود حالا خشم انشرلي چي مي خواد بشه خدا مي دونه..

دو روز هم با لوسين گذشت كه البته اخر روز اول پام الكي الكي گير كرد به در خونه و ناخنش برگشت و فعلا مصدومم و درد دارم و خلاصه كلي هم گريه كردم و لوسين رو ترسوندم..اخر وقت هم با همون باي داغون ازونجايي كه هوا خيلي دو نفره بود يه مسير خيلي طولاني قدم زديم..

ديروزم كه با لوسين بودم طبق معمول و از غذا درست كردن دو نفريمون و قليون كشيدن و ميوه خوردن و اون اخرا چون قرار بود برم پيش انشرلي قرار شد يه ذره پياده بريم.. خونه ي انشرلي خب خيلي دورتر از خونه ي لوسينه.. من دلم پياده روي ميخواست و لوسين هم قبول كرد.. قرار بود تا سر كوچه بيايم و بعد تاكسي بگيريم كه اومدن و اومدن و حرف زدن همانا و يهو در خونه ي انشرلي رسيدن همانا..

منتها ديشب تموم طول راه حرفاي جدي مي زديم..حرفايي كه بايد تو يه شب سرد و تاريك..تو كوچه پس كوچه هاي مسير خونه ي انشرلي اينا زده ميشد حتما..

حرفاي جدي و عاشقانه.. شايد تجربه ي اينكه مردي با تو جدي و صريح حرف بزنه اما عاشقانه باشه خيلي كم باشه.. كه مردي از گلايه ها و دلتنگي ها و اتفاق هاي بد حرف بزنه اما عاشقانه باشه..

نتم هم هنوز معطلشم..به خاطر وضعيت پام رسيدگي بهش سخته. و البته كه هر روز پشت سيستم دارابي ميشينم و ميخونمتون و صد البته تر كه لال شدم كلن :دي