<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دخترکی با طعم شکلات</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com</link>
<description>اینجا ..همون جاییه که دستمو زدم زیر چونه َم و جریان زندگیمو نیگا می کنم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 17 Jul 2018 05:32:23 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/891</link>
<description>سلام اومدم کافی نت و کار داشتم. سر زدم به وبلاگم و الان می تئنم بزنم زیر گریه بابت تموم حس هایی که پشت سیستم ثبت شد نمی دونم اینجا رو میخونید یا نه.. ولی الان به یه سری از وبلاگ نویس ها کوچ کردیم به کانال.. اگه اومدین بگین که از وبلاگ اومدین. ادرس کانال t.me/no7711</description>
<pubDate>Tue, 17 Jul 2018 05:32:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/891</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/890</link>
<description>ایا کسی اینجا هس که بتونه پرتره بکشه ؟ پرتره عروسی مثلا؟ خیلی خوب بکشه؟</description>
<pubDate>Tue, 07 Jun 2016 05:25:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/890</guid>
</item>
<item>
<title>در جواب یه دوست</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/889</link>
<description>تغییر کردن هر آدمی یه چیز انکار ناپذیر ولی غم انگیزه..اما بعضی وقتا اون آدمه تغییر نمی کنه بلکه شرایطه که تغییر می کنه و اون آدم مجبوره که تن به این شرایط بده و باهاش کنار بیاد.. نوشتن برای من همیشه و همیشه خوب بوده..خودمو توش پیدا کردم و با نوشتن بعضی حرفا برای خودم ماندگارشون کردم و با نوشتن بعضیاشون و وقتی مطمئن شدم که ثبت شدند اونا رو به فراموشی سپردم.. اینجا برای من همیشه معبد ِ تنهایی و ارامشم بوده ..</description>
<pubDate>Sat, 28 May 2016 03:53:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/889</guid>
</item>
<item>
<title>شش ماهگی</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/888</link>
<description>زندگی با کسی که توی وجودت داره تکون میخوره خیلی عجیبه.. درسته من جز اون مادرایی هستم که دخترک ِ درونم کمترین تاثیر رو توی این روزام داره و خیلی باهام راه اومده و اذیتم نکرده اما با این وجود گاهی یادم میاد که الان یه مادرم.. شش ماهمه.. و کسی در بطن وجودم داره زندگی می کنه.. چند روزی هست که دارم تکون خوردنش رو احساس می کنم و این شگفت اورترین اتفاق ممکن برای هر زنیه.. می دونم خیلی دیر تکوناشو احساس کردم اما این برای منی که مدام در حال ِ فعالیتم چیز دور از</description>
<pubDate>Sat, 14 May 2016 03:21:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/888</guid>
</item>
<item>
<title>حس خوب دخترک داشتن</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/887</link>
<description>دختر داشتن حس خوبیه.. حس جدید و تازه ای که از وقتی فهمیدم دختر دارم دارم بهش فکر می کنم.. به موهاش..به طرز راه رفتنش..به لباساش و حتی لوسین به شوهرش .. از وقتی فهمیدم دختر دارم مث خنگا هی خرما میخورم.میگن خرما بچه رو صبور می کنه و من می دونم که دخترها به صبر بیشتر از هرچیزی احتیاج دارن.. قشنگترین اتفاق ممکن اینه که نوش دومین کوچولوشو بارداره و ما دوتایی داریم بزرگترین تجربه یک زن رو باهم تجربه می کنیم.</description>
<pubDate>Sun, 10 Apr 2016 03:30:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/887</guid>
</item>
<item>
<title>اولین خونه تکونی</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/886</link>
<description>+ اینکه به ادم بگن مادر ناشناخته ترین حس ممکنه. چون هنوز هیچ موجودی رو در اغوش نکشیدی. شایدم همه چی برای من اینقدر گنگه که گاهی فراموش می کنم که باید مادر بشم.. بیشتر وقتا میخوام همون ادم قبلی باشم با همون بپر بپر ها و دویدن ها و غذا نخوردن ها.. میخوام که همینقدر سر به هوا باشم و یه موجود ناشناخته توی درونم این اجازه رو بهم نمیده.. حتی اینکه گاهی میگن که در پایان سه ماهگی فقط یه ذره چاق شدم عصبانیم می کنه و میخوام فیت بمونم..</description>
<pubDate>Sat, 05 Mar 2016 03:35:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/886</guid>
</item>
<item>
<title>مادرانگی :)</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/885</link>
<description>بعضی وقتا تو ندگی یهو غیر منتظره ترین اتفاق می افته.. اونقد ناگهانی که ادم نمی دونه دقیقا چه واکنشی باید نشون بده و بیشتر از ناراحتی و خوشحالی شوکه میشه و می ترسه. توی زندگی من خیلی چیزا یهویی بوده..خیلی چیزا اونقد دیر و سخت بدست اومده که دیگه شادیش از بین رفته و گاها اتفاق ها توی بدترین شرایط افتادن.. اما توقع نداشتم یه روزی مادر شدن هم به این اتفاق ها تبدیل بشه.. اما شپ.. و الان من یه دخترکم که یه شبه مامان شده.</description>
<pubDate>Wed, 27 Jan 2016 15:56:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/885</guid>
</item>
<item>
<title>گذر ثانیه ها</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/884</link>
<description>باورم نمی شد روزی بیاد که اینهمه ننویسم.. دور بشم از وبلاگ نوشتن..یا شاید حتی از نوشتن. نوشتن برای من همیشه فقط ارامش بوده..همیشه احساس خوب بهم می داد اما الان خیلی وقته ننوشتم..می دونی نوشتن هر اتفاق و لحظه ای همون روز خوبه.. اما تا بیام برم به نت دسترسی پیدا کنم و بخوام بنویسمش دیگه حس و حالم رفته.. دلم همون حس و حال رو می خواد برای نوشتن.. زندگی تو خونه جدید خوبه.. عادی تر از همیشه..با جشن ها و دعوا ها و گای حرف های روزمره اش..</description>
<pubDate>Mon, 21 Dec 2015 03:29:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/884</guid>
</item>
<item>
<title>غش می کنیم :))</title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/883</link>
<description>+ یه روزم اینجوری شد که از خواب تا پا شدم غش کردم :| بعدن فهمیدم غش نبوده و تشنج بوده..به هوش که اومده بودیم علی تو اون ده ثانیه اینقد گریه کرده بود چشاش دیگه قرمز بود.اینجوری شد که کل روز گریه کرد..اینقد گریه کرد که اخراش من دعواش میکردم.. عصرشم دوباره تشنج گرفتم.. دیگه رفتم دکتر و ازمایش و اینا بعد بهم قرص داد واسه یکسااااال..منم که اصلا ازینجور چیزا خوشم نمیاد اما این لوسین نمیزاره من بیخیال ماجرا بشم..</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2015 03:44:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/883</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://n-o-7-1.blogfa.com/post/882</link>
<description>میشه توی این روزای عزیز کلی برای من دعا کنید ؟لفطن دلم خیلی میخواد یه اتفاق خوب بیافته</description>
<pubDate>Wed, 21 Oct 2015 03:13:18 +0330</pubDate>
<dc:creator>n-o-7-1</dc:creator>
<guid>n-o-7-1.blogfa.com/post/882</guid>
</item>
</channel>
</rss>
